تیغ بر گیر تاز سر برهم
تیر بکشای کز نظر برهم
آشکارم بکش که تا باری
هم زسر هم ز درد سر برهم
با خودم جرعه ببخش از لب
تاازین عقل حیله گر برهم
بیتو دایم چگونه باید زیست
اگر از مرگ پیشتر برهم
گفتیام ، خوش بزی و عشق مباز!
زنده از دست تو اگر برهم
جور کردی ، به آه رخصت ده
بو که از سوزش جگر برهم
دهلوی
|
عاشق مشوید اگر توانید |
تا در غم عاشقی نمانید |
|
این عشق به اختیار نبود |
دانم که همین قدر بدانید |
|
هرگز مبرید نام عاشق |
تا دفتر عشق بر نخوانید |
|
آب رخ عاشقان مریزید |
تا آب ز چشم خود نرانید |
|
معشوقه وفا به کس نجوید |
هر چند ز دیده خون چکانید |
|
اینست رضای او که اکنون |
بر روی زمین یکی نمانید |
|
اینست سخن که گفته آمد |
گر نیست درست بر مخوانید |
|
بسیار جفا کشید آخر |
او را به مراد او رسانید |
|
اینست نصیحت سنایی |
عاشق مشوید اگر توانید |
|
|
سنایی |
|
سماع از بهر جان بیقرارست |
سبک برجه چه جای انتظارست |
|
مشین این جا تو با اندیشه خویش |
اگر مردی برو آن جا که یارست |
|
مگو باشد که او ما را نخواهد |
که مرد تشنه را با این چه کارست |
|
که پروانه نیندیشد ز آتش |
که جان عشق را اندیشه عارست |
|
چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید |
در آن ساعت هزار اندر هزارست |
|
شنیدی طبل برکش زود شمشیر |
که جان تو غلاف ذوالفقارست |
|
بزن شمشیر و ملک عشق بستان |
که ملک عشق ملک پایدارست |
|
حسین کربلایی آب بگذار |
که آب امروز تیغ آبدارست |
|
|
مولانا |
|
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم |
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم |
|
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان |
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم |
|
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم |
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم |
|
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن |
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم |
|
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم |
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم |
|
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند |
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم |
|
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود |
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم |
|
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد |
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم |
|
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام |
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم |
|
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من |
گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم |
|
|
مولانا |
|
کجایید ای شهیدان خدایی |
بلاجویان دشت کربلایی |
|
کجایید ای سبک روحان عاشق |
پرندهتر ز مرغان هوایی |
|
کجایید ای شهان آسمانی |
بدانسته فلک را درگشایی |
|
کجایید ای ز جان و جا رهیده |
کسی مر عقل را گوید کجایی |
|
کجایید ای در زندان شکسته |
بداده وام داران را رهایی |
|
کجایید ای در مخزن گشاده |
کجایید ای نوای بینوایی |
|
در آن بحرید کاین عالم کف او است |
زمانی بیش دارید آشنایی |
|
کف دریاست صورتهای عالم |
ز کف بگذر اگر اهل صفایی |
|
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد |
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی |
|
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق |
که اصل اصل اصل هر ضیایی |
|
|
مولانا |
|
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم |
محصول دعا در ره جانانه نهادیم |
|
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش |
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم |
|
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد |
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم |
|
در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را |
مهر لب او بر در این خانه نهادیم |
|
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود |
بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم |
|
چون میرود این کشتی سرگشته که آخر |
جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم |
|
المنه لله که چو ما بیدل و دین بود |
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم |
|
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ |
یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم |
|
|
حافظ |
|
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد |
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد |
|
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران |
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد |
|
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس |
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد |
|
تو را بر در نشاند او به طراری که میآید |
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد |
|
به هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشین |
که هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر دارد |
|
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد |
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد |
|
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان |
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد |
|
بنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن |
اگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر دارد |
|
چراغست این دل بیدار به زیر دامنش میدار |
از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد |
|
چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتی |
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد |
|
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی |
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد |
|
|
مولانا |
|
شادی به روزگار گدایان کوی دوست |
بر خاک ره نشسته به امید روی دوست |
|
گفتم به گوشهای بنشینم ولی دلم |
ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست |
|
صبرم ز روی دوست میسر نمیشود |
دانی طریق چیست تحمل ز خوی دوست |
|
ناچار هر که دل به غم روی دوست داد |
کارش به هم برآمده باشد چو موی دوست |
|
خاطر به باغ میرودم روز نوبهار |
تا با درخت گل بنشینم به بوی دوست |
|
فردا که خاک مرده به حشر آدمی کنند |
ای باد خاک من مطلب جز به کوی دوست |
|
سعدی چراغ مینکند در شب فراق |
ترسد که دیده باز کند جز به روی دوست |
|
|
سعدی |
|
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش |
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش |
|
زان باده که در میکده عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش |
|
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک |
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش |
|
دلدار که گفتا به توام دل نگران است |
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش |
|
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش |
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش |
|
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند |
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش |
|
حافظ که هوس میکندش جام جهان بین |
گو در نظر آصف جمشید مکان باش |
|
|
حافظ |
|
رونق ایام جوانیست عشق |
مایهی کام دو جهانیست عشق |
|
میل تحرک به فلک عشق داد |
ذوق تجرد به ملک عشق داد |
|
چون گل جان بوی تعشق گرفت |
با گل تن رنگ تعلق گرفت |
|
رابطهی جان و تن ما ازوست |
مردن ما، زیستن ما، ازوست |
|
مه که به شب نوردهی یافته |
پرتوی از مهر بر او تافته |
|
خاک ز گردون نشود تابناک |
تا اثر مهر نیفتد به خاک |
|
زندگی دل به غم عاشقیست |
تارک جان در قدم عاشقیست |
|
|
جامی |